ببار بارون ؛ دلُم تب داره امشو . . .
بخدا گر که بیفتد ، ارتقـــاء بی " ارتقــاء "
با کفن بخشم ، عطای زندگی را بر لقاء
سالهای ما همه،با زخمِ خاموشی گذشت
روز و شب های عدو ، با طعمِ مِی نوشی گذشت
حال اگر او خنده بر ریشِ رفیقان می کند
پس بدان حال خودش را،خوب درمان می کند
پیش ما آهوی دشتی می شود،امّا بدان
شیرِ جنگل هم سیاست می زند با دیگران
از برای ارتقاء قصدِ سفر کرده ، عجب
گر چنین باشد،کنم من دولتی ها را ادب
شهر من با این جوانان غیورش،خواب نیست
قلب ما چون دشتِ فولادِ شما،بی آب نیست
هر جوانش ؛ "دولتی " باشد برای آرزو
همزمانی گر نباشد، گفتگو بی گفتگو
ارتقاء از یک طرف،یعنی غروبِ زندگی
غیبتِ غیرت،نبودِ نیم وجب مردانگی !
توی خضری،ما برای زندگی جان می دهیم
جان خود را در رهِ طغیانِ طوفان می دهیم
فک نکن ما یک دهه،غرقِ جمالت بوده ایم
یا که دلتنگِ نقاب و خطّ وخالت بوده ایم !
ما مسیر خضر را با عطر ایمان رفته ایم
هر کجای این طریق را با کریمان رفته ایم
گر کلاهِ تو قشنگ است،بر سرِ خود جای ده
این کُلَه دیگر ندارد،این زمان هیچ فایده
ما همان هستیم که موسی را به لرز آورده ایم
گر چه در ذهنش،چو ارباب است و ما هم بَرده ایم
گر که بر تاریخِ شهرم ، یک مروری میزدی
جای خوشبینی به فالت،فالِ شوری میزدی
جملۀ آخر،به گوشت راه کن این جمله را
دیده ام خواب بدی،بهرِ تو در این ماجرا
با دروغ و خدعه و نیرنگ ، کمتر ساز کن


- ۹۶/۱۰/۲۰